صداي خنده هايشان را كه مي شنوم خودم را قايم مي كنم . آخر حسابي خسته ام ! محبت خورشيد هم كه اين روزها افراطي شده ؛ امان مي برد.
خودم را قايم مي كنم و آرام از پياده رو كنار كوچه به سمت خانه ام مي روم.
زير چشمي نگاهشان مي كنم اما سعي مي كنم چهره ام ديده نشود ؛
انگار يك قاليچه ي كهنه انداخته اند و به نوبت رويش مي نشينند ، قاليچه را مي كشند و صداي قهقهه و جيغ توام مي آيد.
ياد بچه گي هايم مي افتم و به ياد قاليچه سليمان و به ياد آسمان و به ياد ابرها و به ياد دختر آسماني با اسب پرنده اي كه در نقاشيها هميشگي بود . خنده ام مي گيرد! رشته افكارم را مي گسلم؛ خودم را بيشتر قايم مي كنم.
به وسط كوچه رسيده ام ، صداي خنده هايشان هنوز مي آيد . اما كامل رو نمي گردانم . سعي مي كنم واكنش ناخودآگاهم به صدا را خنثي كنم . آخر حسابي خسته ام!
تق تق تق تق ... اين صداي يك جفت دمپائي صورتي دخترانه است كه دو پاي مشتاق مي دواندشان . دو پا در يك جفت دمپائي صورتي دخترانه كه با سرعت به سمت من مي دود.
و...
اووووووووم ...
مهرانا ، دختر همسايه در مقابلم ايستاده است. انگشت شستش را بر لبش گذاشته و قد بلند مي كند تا انگشت كوچك را به لب من برساند.
اووووووووم ....
- خانم آسموني ، تو رو خدا ، فقط يك بوس ديگه ...
شكه مي شوم! به خودم نگاهي مي اندازم . چادر آسماني رنگم ، درون مرا ، لو داده است.
تو را كه مي بينم ، مگر جز من ، چيز ديگري مي تواند در ذهنم نمود يابد؟! همه چيزمان تقارن دارد . اگر محوري بگذارند و تو را و مرا در دو سويش خم كنند تا بر روي هم بياييم ، پر مي شويم از تقارن !
يك شير پاك كن نياز است كه اين چند خط اضافي را از چشم و لب و گونه ي تو پاك كند ،
يا تعدادي مداد و رنگ كه چند منحني بر چشم و لب ساده ي من اضافه كند . همين! ؛
خانمها ، آقايان ! تو را به خدا كمي لطيف تر!
من و او تقارن داريم . گاهي تفاوت همين است ؛ چند خط!
؛ چند خط كه با باراني نرم هم حتي شسته مي شود!
فرياد مي زد . از انتها ! انتهاي انتها! از آن انتهاترين انتها!
فرياد مي زد . دستش را تا انتها ، انتها ترين انتها عقب برد و ...
شرق! شرق! شرق!
- مي خواهم خودم باشم.
فرياد مي زد:
- مي خواهم خودم باشم.
و شرقي ديگر! و دادي ديگر!
...
روي زمين چند تكه صورت افتاده است ! چند تكه گونه ، چند تكه بيني ، چند تكه ابرو ، چند تكه لب ، چند تكه چشم!
روي زمين چند تكه صورت ، بي حتي قطره اي خون ، جان مي كنند.
امروز حضور خدا را احساس مي كردم *. فريادهاي ديوانه وارم گواهند بردرد زايشي كه از چندي پيش مي كشيدم . من در آستانه ي تولد بودم ! هر تولدي مرگي را در پي دارد و هر مرگي در ابتداي وقوع ، دردناك !
وعده داده شده ي من از لابه لاي دست ها و رگ ها و چشمهايم به در آمد و من رها شدم انگار!

در باب من درست مي انديشي چرا كه احساس حضور، پس از احساس خلا است كه معنايش را به تمامي مي يابد و اين حقيقت صادق است ؛ من در نوعي خلا بودم!
؛ در قبل از بار بر داشتن در نوعي خلا بودم .
حضوري كم بود كه بايد مي بود ولي نبود و اين خلا ئي عظيم بود .
اما امروز از دريچه ي چشمان من همه چيز زيباتر شده است . رهائي را به نوعي احساس مي كنم . در خود به وضوح مي يابم كه شادم . سروري متعادل ، نرم و نه غليظ را در چهره ام مي بينم . اكنون ديگرباور دارم كه بسياري احوال دروني ما ، وابسته به نوع بينش و نگاه مان به خود و وقايع پيرامونمان است . خداوند من در انتظار باراني از درون من بود . چند قطره اي باريدن گرفته است . اين چند قطره نيز در برهوتي كه اين روزها بر جان من عارض شده ، نعمتي بزرگ است . اين چند قطره ، اين چند قطره ...
اندكي ، اندك تر از اندكي ، اندك تر از اندك تر از اندكي ، زنگار از رخ آن حقيقت زدود و من را آرام كرد .
امروز همه چيز زيباتر شده است . جوانه ها را احسا س مي كنم و به گلدانهايم آب مي دهم .
من امروز شادم .
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
* بسيار نسبي ست ، بسيار تر از بسيار! همچنان كه در ادامه ي نوشته عنوان كرده ام .
نمايشگاه كتاب از روز گذشته افتتاح شده است . اميدوارم هفته ي آينده در تهران و در فضائي به دور از آنچه اكنون هستم باشم ؛ در جوار كتاب ها كه هر كدام خود دنيايي شكوهمندند .
و برای تو ، براي تو آشناي قديمي و ناآشناي امروز که خشم بی سابقه ام را نثارت کردم . برای همیشه ، برای همیشه خدانگهدار .
امیدوارم که هر چه زودتر این مستی از جام تهی ات پایان پذیرد .
اما تمام تنم درد مي كند . انگار چیزی از درون رگ هايم بر گوشت و پوست و سلولهايم فشار مي آورد ، گو اينكه تنم بخواهد بالا بياورد ؛ عق مي زند !
تمام تنم از لابه لاي دست ، از ذره ذره پوست ، از چشمهايم ، عق مي زند .
زك زك دست هايم را حتي انگار كه مي شنوم . سر و دست هايم محور اين تهوع شده اند . دست ها ، بي تاب و خارج از فرمان من تكان تكان مي خورد ؛ لحظه اي پرت مي شود ؛ لحظه اي آرام مي گيرد . دست هاي من ،
دست هاي صفا ، بي قرارند انگار!
به وضوح در مي يابم كه چيزي در درونشان نمي گنجد .
مكيدني مي طلبم ، مكيدني مي طلبم ، تا لب بر ذره ذره تنم بگذارد ، و همه حقيقتم را . . .
همه حقيقتم را
با لباني لعل گونه و درشت ، آرام و عميق ، آه . . . ، آرام و عميق ،
بمكد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
اين روزها اندكي تلخ مي نويسم . از من بعيد به نظر مي رسد ؛ تلخ مي نويسم چراكه كامم به شدت تلخ است و هيچ كس جز من و او ... و او... و او... و او . . . توان شيرين كردنش را ندارد .
اما شیرینش خواهیم کرد ، به مانند يك شيريني خامه اي بزرگ و خوشمزه ، شيرينش خواهيم كرد . اميد دارم !
اين روزها در خود بيشتر از پيش تامل مي كنم . يافته هاي اين تامل آن است كه خود را بيش از آنكه شاد بيابم ، شديدا غمگين احساس مي كنم .
هيچ چيز و هيچ كس من را آنقدر كه بايستي شاد نمي كند ؛ نه كلامي ، نه ديداري ، نه همصحبتي ، نه كتابي ، نه سازم و نه حتي زندگي .
خلائي عظیم را در تك تك مناسباتم مشهود مي بينم . گوئي چيزي در لايه اي از وجودم فرو ريخته است . گوئي در درونم دمادم جائي خالي مي شود ، شايد خالي مي شود تا چيزي بزرگتر در درونش آرام گيرد ؛ بر اين فرضيه قلبا اميد دارم!
حائلی را بين خودم و همه چیز - به جز طبيعت*- احساس مي كنم . مي بينم كه مانعي هست و نزديكي ما را بر نمی تابد . انسان ها را در كمال زيبائيشان ، در حالي كه به ظاهر نزديكشان مي دانم ، فرسنگ ها از ساحت دروني خود دور مي يابم . گاهي براي رهائي از اين غم ِ همواره ، به گفتگو روي مي آورم و در كمال حيرت در پايان گفتگوئي به ظاهر خوب ، از آن به شدت پشيمان مي شوم .
آنها كه زماني نزديك بودند ، دور شده اند و آنها كه دور ... نيستند ديگر .
.....
آواي ** خوبي مي آيد . كمي لبخند حقيقي بر لبانم مي نشاند . مي خواند :
بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندي برآسمان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه ی مراد است چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--+
*آسمان اين روزها عجيب مسحورم مي كند ؛ چه صاف با ابرهاي رويا گونه باشد ، چه اخم كند و چهره اش را به تلخي نشانم دهد و ماه . . .
كه همواره با من رازها دارد .
** سرود گل : كاري از حسين عليزاده به همراه آواز افسانه رثایی
و پوریا اخواص (اين سبك تلفيقي ي موسيقي و آوا را به شدت به خود نزديك مي بينم و همواره ازشنيدنش لذت مي برم )
سپيده كه بزند ، من دوباره آغاز مي شوم . صفايي نو!
و به اميد دنيايي زيباتر ، زيستن آغاز خواهم كرد .
23 سال پيش ، در چنين روزي ، در كنار ميليون ها رخداد جهاني ، يك رخداد نه چندان كوچك و نه بزرگ ، در جهان به وقوع پيوسته است :
انساني ،
با اضطرابي فراوان ،
با قلبي كه تند تند مي تپيد ،
با وجودي كه خداوند ، بودنش را خواسته بود ؛ بودنش را دوست داشت،
قدم در اين جهان گذاشته!
23 سال پيش ،
در چنين روزي ،
من ،
متولد شده ام .
...........................................
واقعه ي عظيمي در نظرم مي آيد . آنقدر كه نوشتن در بابش را سنگين مي كند . از ان لحظات سختی ست كه "حرف هاي براي نگفتن" عجيب رخ مي نمايند .
روحيه ي آرماني و اميدوار من ، حرف هايم را فراوان ، بي قرار و در عين حال نگفتني مي كند . همين ناتواني ، خود حجتي ست بر عمق آن ! اميد دارم كه دوستانم ؛ آناني كه در جايگاه محرميت روح قرار دارند ، دركش كنند و بدانند كه ابدا در نوشته نمي آيد .
.........................................
- سپاسگزار خواهم بود اگر دعايم كنيد كه انسان تر ، حقيقي تر و زيباتر باشم و نيز دعايم كنيد بر نزديك شدن به بي نهايت خواسته هاي يك انسان ، كه در درون پر تلاطمش دارد .
- به مادرم می اندیشم . این واسطه ی پاک برای وجود یافتن من .
خواب دو فرشته را ديدم ديشب . زيبا ، با دو بال نرم و سفيد ؛ موهائي مواج و بلند و چهره هائي معصوم . دو فرشته ي خواب من ، در كمال حيرتم به شدت همديگر را مي زدند ! حركت بالهايشان در خاطرم هست كه چطور در اين درگيري شديد زير و زبر مي شد .
ناگهان در يك لحظه چهره به سمت من چرخاندند و نگاهم كردند . در چشم سمت چپ يكي از آنها چيزي عجيب ، مانند يك شيشه ، برق مي زد .
چه بر سر فرشتگان آمده است . كسي تعبيري بر خواب من مي داند ؟

